نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 11:50  توسط سایه روشن
|
شايد دلي داره مثل شاپركي توي تور عنكبوتي جون ميده
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 23:5  توسط سایه روشن
|
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
همه جا گشتم و گشتم ،تا به دام تو درافتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
آن شب و شبهاي دگر، هم رفت در ظلمت غم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...
شعر ازفریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 23:52  توسط سایه روشن
|
طعم خيس اندوه و اتفاق افتاده
يه آه، خداحافظ يه فاجعه ساده
خالي شدم از رويا
حسي منُ از من برد
يه سايه شيبه من پشت پنجره پشمرد
اي معجزه خاموش
يه حادثه روشن شو
يه لحظه، فقط يه آه، هم جنس شگفتن شو
از روزن اين كنج خاكستري پرپر
مشغول تماشاي ويران شدن من شو
برگرد و برگشتن از فاصله دورم كن
يه خاطره با من باش
يه گريه مرورم كن
از غرغر بيرحم اين تجربه منسوز
پرواز رهايي باش به ضيافت پيروز
به كوچه كه پيوستي، شهر است و لبالب شو
لحظه، آخر لحظه، شب ،عاقبت شب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود
راهي شدن حرفِ نقطه چينِ پايان بود
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 22:32  توسط سایه روشن
|
دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد يک جا به کجا ؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت يک پرده تـوري که تو هر روز آن را به کناري بزني ...
دل من ساکن ديوار و دري ، که تو هر روز از آن مي گـذري .
دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه يک باغـچه بـود که تو هر روز به آن مي نگري راستي
دل من را ديـدي
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 21:44  توسط سایه روشن
|
یاد قلبت باشد یک نفر هست که این جا بین ادم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها ، به تو می اندیشد و دلش، از دوری تو سخت دلگیر است...
مهربانم ، ای خوبم ! یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است : زیر این سقف بلند ، هر کجایی که هستی، به سلامت باشی و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم ، ای خوبترینم! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که دنیایش را, همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ، پیوند داده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:1  توسط سایه روشن
|
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را تا شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها به جرم اینکه
او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد،وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:21  توسط سایه روشن
|
من دلم میخواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
بر درش برگ گلی میکوبم،
روی آن با قلم سبزه بهار مینویسم :
خانه ی دوستی ما اینجاست
تا دگر بار نپرسد سهراب
خانه ی دوست کجاست؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:13  توسط سایه روشن
|
خواهم كه در اين غمكده آرام بميرم
گمنام سفر كردم و گمنام بميرم
خواهم ز خدايم كه به دلخواه بميرم
يعني كه تو را ببينم و آنگاه بميرم
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:40  توسط سایه روشن
|
اي كه گفتي عشق را درمان به هجران كرده اند
كاش ميگفتي كه هجران را چه درمان كرده اند
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:34  توسط سایه روشن
|